گوشیت را جواب نمی دهی
برایت پیغام می گذارم :
"سلام ! امروز بعداز ظهر
هنگام لکنت قناری ها به خانه ام بیا
می خواهم یک دل سیر تماشایت کنم
پیش از اینکه
ساعت های خیره شدن به
صفحه های کاریابی این روزنامه ها
نگاه مرا به قتل برسانند!..."
من در تمنای سبز
دست هایت خشکیدم
و در امتناع لمس نیمرنگ
و بی رنگ بودنم
پشت میله های دلتنگی
به وقت آسمان تمام شهرهای این جهان
پوسیدم!...
قرینه ی بی کسی های من!
اقبال این جهانم مگر تو نیستی؟؟
پس چرا لهجه روان دست های تو
سرنوشت مرا
به سبک و سیاق دلتنگی های غروب هر جمعه
رقم می زند؟...
"در آسایشگاه سالمندان هیدج این سیاه مشق را سروده ام"
بی شک همین جا بود
میان چشم انتظارانی غریب
که امید آمدن آشنایی را
به انتظار نشسته اند
چشم انتظارانی با گیسوان سپید که هنوز
در خواب بی کسی شان
چهره های آشنایی را جستجو می کنند.
بی شک همین جا بود
که یافتم گم کرده خویش را
در لبخند زنی میانسال
که گیسوانش
عطر گیسوی تمام مادربزرگ های جهان را
می داد...
هفته هاست خود را درون اتاقم
حبس کرده ام!
دو پرده بیش نیست
زندگی این روزهایم...
بی آنکه خود بخواهم
می نگرم هرروز لاجرم
این تاتر بیهوده را
که پنجره های اتاقم به نمایش می گذارند:
از پرده اول که سمت مشرق است
طلوع خورشید را
و از پرده آخر که رو به مغرب است
غروب زخم خورده ی این آسمان مغلوب را !...
با کلماتي خشک و رسمي
نام و نشان خياباني را مي پرسد،حرف مي زني.
مانند غريبه اي که
در انتظار پاسخ سوال:"آقا معذرت مي خواهم ساعت چند است؟"
نگاهم مي کني.
مانند غريبه اي که
با لبخند تصنعي و تشکري که بهانه ي رفتن است
از من عبور مي کني.
مي بيني،ما نيز سالها
آينه وار در هم نگريستيم
با قيافه هاي بي تفاوت
همچو قاصدکان بي خبر
و مانند تمام اين عابران نا آشنا
ما نيز آن دو غريبه بوديم،در خيابان هاي مجروح شهر،
که اندوه تاخته بر ناگفته هامان
بي آن که خود بدانيم،اندک لحضه اي
حس شورانگيز آشنايي را پرسه زده بودند.
برای بیژن جلالی که بی شک رفته تا باران ها را تماشا کند،
رفته تا طوفان را به نظاره بنشیند،
و افسوس که رفته
تا دیگر باز... .
1
من اولین نبوده
و آخرین شاعر هم نخواهم بود .
شعر خواهد بود
تا آن هنگام که من
اندوهگین نگاه تو باشم.
2
شعر، آیاتی از جانب خداست
اما نه
انگار خود خداست
که در قالب کلمات
پیش روی جهان ظاهر می شود.
3
شعر تار موی نازکی ست
میان بهشت و دوزخ
وشاعر بند باز اندوهگین ست
که با چوب دست کلمات
تعادل هیچ را حفظ می کند.
4
شعر طناب محکمی ست
که با آن میتوان
تا عمق ناشناخته ها رسید.
5
شعر،مدینه فاضله ای ست
که آغوشش تا هنوز
به روی جهان و جهانیان باز است.
6
شاعر خنیاگر خاموشی ست
که در تند باد کلمات
راه رسیدن را
با زبان شعر
نشان میدهد
اما خودش
در بی نشانی ها خانه دارد.
مقدسی تو
و قداست چشمانت
با هزار لهجه شیرین
با من،سخن می گوید
پاکی تو،معصوم
همچو درخت در شب و تنهایی و باران.
بی همتایی تو،مانند خودت
پاکی،منزه ای
بی گناه و زیبا
همچو دین و مذهب که از خدا می آید.
تو آئینی
هم پیامبر خویش و هم امت خویش
که رسالتت جز
عشق نیست.
( 1)
قمری دلم مرد، از ازدیاد این همه دیوارها.
دیگر چراغ به چه کارمان می آید بانو!
وقتی که بی تو،
روزگار تبسم و امیدمان بی فروغ است.
دریچه را ای هم نفس
به کوچه و برزن بسته نگاه دار
که خوشبخت و تماشایی
تنها او بود ،
که از نهایت شب حرف می زد.
( 2)
بانو
مرا از همهمه ی رو به جنون این واژه های مایوس
دورم کن .
جرعه ای سکوت میهمانم کن
و نشان خانه ات را ،
که در ازدحام
کوچه ای خوشبخت نشسته است را
نشانم ده .
من نیز
به این ماه نیمه قسم ،
دست خالی به سراغت نخواهم آمد.
پر طراوت بود او
اما چه سود، که ما را
منزوی کرد در سکوت نگاه خویش
.....................
دیگر مجال خود نمایی
آدم برفی باقی نیست
بگویید نیاید زمستان
کسی از این خانه
به استقبالش نخواهد رفت
چرا که من،
سردتر از سردی زمستان را
در نگاه او دیده ام
به راستي اين بود زندگي يك برگ؟
كه كوتاه زندگي كند
اما دلهره و هراسهاي
دم به دم
زرد و پریشانش گردانند،
و سقوط كند شبي
به روي خواب كوچه اي،
و
به تماشا بنشينند
هراس را در چشم او
برگ هاي سبز ديگر
و
درخت، ديگر
مونس تنهايش نباشد
و هر دم
در رخوت و تنهايي،
بيم از آن داشته باشد
كه مبادا فردا،
در ازدحام گامهاي عابران
بي تفاوت و پريشان اين حوالي
نا خواسته قرار گيرد،
خرد شود،
جان دهد،
و بميرد،
به راستي اين بود؟
چقدر سراسیمه و دستپاچه
روزها٬از پس یکدیگر می گذرند
روزهای خالی از بهانه زیستن٬
خالی از بهانه های پرواز
و تمام شور ثانیه ها
از هوای غبار گرفته مرگ٬
پر و خالی می شود
انگار آغاز بودن
شمارش معکوس
نبودن است



